دیدگاه ارسطو درباره انسان (1)
صورت پردازی انسان در اندیشه برخی از ارباب مکاتب(1)
مرزهای حقیقت و اعتبار در حیات انسان
حکیم متاله آیت الله جوادی آملی کاری از: گروه فلسفه منطقه 8
مقدمه
اگر معرفت شناسی کسی تجربی و حس گرایی باشد و در نتیجه جهان بینی هم تجربی و حس گرایی باشد، در تحلیل هویت و جایگاه آدمی در نظام هستی پاسخ هر دو مطلب، طبیعت است و بس و اگر معرفت شناسی تجریدی محض باشد و جهان بینی تنها فرا طبیعی باشد، هویت و جایگاه آدمی نیز فراطبیعی خواهد بود و اگر مبنای اندیشه کسی در معرفتشناسی و جهانبینی جامع و دو بُعدی باشد، هویت و جایگاه خود را نخواهد یافت، مگر آنکه از یک سو طبیعت را در مدار تحقیق خویش درآورد و از سوی دیگر، ملکوت هستی و گستره فراطبیعی عالم را کاملاً جستوجو نماید.
آنچه از تحلیل آیات قرآنی درباره هویت و جایگاه آدمی در نظام هستی به دست آمد، به تعریف انسان تحت عنوان «حی متألّه» از یک سو و تعیین «مقام خلافت» به عنوان جایگاه او در جهان از سوی دیگر، منتهی شد. اکنون به بیان برخی نظریات دیگر از میان شمار فراوان آنها میپردازیم؛ با این یادآوری که تبیین هویت انسان و نیز تعیین جایگاه او هر دو بر مبنای خاص جهانبینی استوار است و جهانبینی نیز براساس معرفتشناسی بنا میشود .
دیدگاه ارسطو درباره انسان
موضوعی که در آثار ارسطو در بخش روانشناسی به معنای یونانی آن و نیز در تحلیل افکار روانشناسانه وی توسط دیگران زیاد به چشم میخورد، بحث «غایتشناسی» است و بر همین اساس میتوان گفت که برداشت نهایی ارسطو از ماهیت هر چیز، عبارت از صورت (در برابر ماده) و به تعبیر دیگر، غایت اوست؛ زیرا گرچه غایت بهمعنای منفعت، غیر از صورت است، ولی غایت به معنای پایان سیر متحرک، همان صورت است که ماده با سیر خود با صیرورت آن صورت مبدّل میشود.
این دیدگاه را فیالجمله (نه بالجمله) میتوان صحیح تلقی کرد؛ زیرا براساس حکمت متعالیه که مبنای هستی شناسی ما در فلسفه اسلامی است، اصالت با وجود است و ماهیت، نحوه وجود یا حدود وجودی هر موجود است و حدود وجودی هر موجود نیز با علّتهای چهارگانه آن، یعنی علّت مادی، علّت صوری، علّت فاعلی و علّت غایی ترسیم میشود؛ پس علّت غایی در تحقق ماهیت هر شیئی یقیناً دخالت دارد.
درباره انسان نیز مطلب همین است که حقیقت وجودی او همان نحوه وجود اوست و چون وجود انسان دارای «امکان عقلی» است، جز فقر محض و عین ربط و نیاز به مبدأ فاعلی خود، نه ماهیتی برای او متصوّر است و نه هویّتی؛ از اینرو، در حکمت متعالیه، فاعل را به «مقوِّم» باز میگردانند و برای ماسوی الله به جهت فقر و ربط محض، جز در پرتو ارتباط با خدا هیچ قوام و دوام و بقایی نمیبینند.
تا بدینجا روشن شد که شناخت ممکنات بیشناخت فاعل، میسّر نیست و انسان نیز جز با معرفت علت فاعلیاش شناخته نخواهد شد. از سوی دیگر، فاعل در نظام هستی، عین غایت است؛ بنابراین، آدمی بدون شناخت غایتش تعریفی نخواهد داشت؛ پس انسان و هر موجود ممکنی از دو سو (علت فاعلی و غایی) به یک مبدأ بیکران، ازلی، ابدی و سرمدی منتهی و بدان متقوّم است.
هرگاه انسانشناسی را اینگونه مطرح کردیم و به ساختار دو بُعدی انسان در جنبههای طبیعی و فراطبیعیاش نظرافکندیم، درمییابیم که آدمی در بخش اندیشه دارای خیال و وهم و ظن و عقل است که هر یک آثار ویژهای دارد و در بخش انگیزه نیز از شهوت و غضب و اراده و اخلاص و نیت و عزم و تصمیم برخوردار است که هر یک آثار ویژهای دارد. در این مجموعه باید اصل و فرع را از هم بازشناخت و این میسّر نیست، مگر با دقت و بررسی در سه نظام فاعلی، داخلی و غایی انسان؛ چنان که قرآنکریم چنین کرده است.
مثلاً از زبان حضرت موسی(علیهالسلام) به عنوان معرفی پروردگار هستی، خطاب به فرعون و فرعونیان چنین فرموده است: (ربّنا الّذی أعطی کُلَّ شیءٍ خلقه ثمّ هدی)[ سوره طه، آیه 50]. در این آیه هم به علّت فاعلی، یعنی پروردگار هستی اشاره شده است و هم به علّت داخلی و ساختار خلقتی انسان و هم به علّت غایی و نهایتی که با هدایت الهی، وصول بدان میسّر خواهد بود.
پس آنچه از ارسطو در این زمینه نقل شده است تا حدودی پذیرفتنی است؛ امّا این مقدار را باید از مطالب ابتدایی حکمت به شمار آورد؛ زیرا مسائل پیچیده دیگری نیز وجود دارد که پیرامون تجرد روح، حدوث روح، نحوه تعلق روح به بدن، اتّحاد میان نفس و تن و... مطرح است و حکمت مشّا به دلیل میزان محدود خود، یعنی منطق مشّا برای حل این مشکلات، فاقد ظرفیت لازم است.
مثلاً وقتی میگوییم ترکیب میان ماده و صورت، ترکیب اتّحادی است، باید این ترکیب اتّحادی را در پیوند روح و بدن توجیه کنیم؛ زیرا این نحوه اتّحاد، مانند پیوند ماده و صورت در عقیق یمن یا لعل بدخشان نیست که به سهولت تصویر شود؛ بلکه سخن از اتّحاد میان دو حقیقتی است که یکی خاک است و دیگری ماورای همه افلاک؛ یکی با تعبیرِ (إنّی خالِق بشراً من طینٍ)[ سوره ص، آیه 71] بیان شده است و دیگری با (و نفخت فیه منروحی)[ سوره ص، آیه 72؛ سوره حجر، آیه 29] و چون ترازوی هر مکتب فلسفی، منطق آن مکتب است و منطق مشّا توان به دوش کشیدن برخی از بارهای سنگین را ندارد، حکمت مشّا نیز در این وادی مبتلا به قصور میزان سنجش است.
توضیح آنکه انسان دارای یک ماده است و یک صورت. ماده و صورت هرگز بر یکدیگر حمل نمیشوند؛ زیرا هر دو «بشرط لا»ی از دیگریاند و هیچ چیزی که مشروط به انفصال از غیر باشد، با آن غیر متّحد نخواهد شد؛ ولی از ماده، جنس را به نحو «لا بشرط» اخذ میکنیم و از صورت نیز فصل «لا بشرط» را میگیریم و آنگاه این دو را بر یکدیگر به گونه مواطات یا حمل هوهو حمل میکنیم و انسان را مثلاً به حیوان ناطق تعریف مینماییم.
آنوقت این سؤال پیش میآید که حمل این دو حقیقتِ طبیعی و فراطبیعی بر یکدیگر چه مصحّحی دارد؟ اگر بر اساس منطق مشا حمل، منحصر به دو قسم «اوّلی» و «صناعی» باشد، حمل فراطبیعت بر طبیعت، فاقد مصحِّح است و با مشکل روبهرو خواهد بود؛ زیرا موجود مجرد و مادی، نه مفهوماً متحدند و نه مصداقاً و وقتی اتّحاد مفهومی نبود، مصحّح حمل اوّلی وجود ندارد و هنگامی که اتّحاد مصداقی نبود، مصحّح حمل شایع صناعی وجود ندارد؛ پس چگونه یک موجود مجرد بر موجود مادی حمل میشود و بالعکس.
ازاینرو، باید به حکمت متعالیه مراجعه نمود و در منطق متعالی آن، حملسومی را جستوجو کرد تا مشکل مذکور را حل نماید و آن، عبارت از «حمل حقیقت و رقیقت» است که براساس آن میان موضوع و محمول به لحاظ اصل وجود، اتّحاد است و اختلاف، تنها به حیث نقص و کمال باز میگردد. پس مرتبه ناقص به نحو اعلا و اشرف در مرتبه کامل، موجود است و مرتبه عالی همواره مشتمل بر مراتب مادون خود است.[ از نهایة الحکمه، اثر علامه طباطبایی]
عصاره حمل حقیقت و رقیقت این است که محمول فقط از جنبه کمال بر موضوع حمل میشود و هرگز محدودیت آن و جنبه نقص و عیب وی و جناح سلبی او اصلاً در حمل دخالت ندارد؛ خلاف حمل شایع صناعی که در آن محمول با دو حیثیت ایجاب و سلب بر موضوع حمل میشود؛ ازاینرو، محمول مزبور فقط بر چیزی حمل میشود که مبتلا به نقص و محدودیّت باشد. با این منطق متعالی میتوان ابزار حکمتی متعالی را فراهم آورد و بار سنگین آن را به دوش کشید.
امّا آنچه از ارسطو به عنوان جایگاه انسان در جهان هستی نقل شده، بر فرض صحّت نقل، سخنی است ناتمام؛ زیرا بازگشت آن به انسانشناسی است و نه جایگاهشناسی. بحث از جایگاه انسان در واقع، بحث از منزلت آدمی است و نه جایگاه وجود عنصری او در طبیعت و وجود ملکوتی و مجرد او در فراطبیعت.
بر گرفته از کتاب : حیات حقیقی انسان در قرآن / صفحات 325-358 ./آیتالله جوادی آملی